تابستان سال 72 بود که پدر و من تصمیم به مسافرت به تبریز با اتوبوس گرفتیم. چند روز تعطیلی باعث شده بود که پیدا کردن بلیط خیلی سخت بشه. در نهایت با یه اتوبوسی که متفرقه بود و البته چند برابر قیمت ، راضی به سفر شدیم. حوالی صائین قلعه (نزدیک زنجان) بود که اتوبوس به دلیل مشکل اساسی در موتور متوقف شد و دیگه روشن نشد. هرچی راننده سعی کرد که بتونه روشنش کنه ، راه به جایی نبرد.
ساعت 2 نیمه شب بود و به پیشنهاد پدر قرار شد به یکی از کارخونه های اطراف اون قسمت بریم و به مادر تلفنی قضیه رو اطلاع بدیم که نگران نشن (اون موقع از تکنولوژی موبایل خبری نبود). وقتی به نگهبانی یکی از کارخونه ها رسیدیم ، پدر گفت : با توجه به اینکه ساعت حدود 2 نیمه شبه ، اگه الان به خونه زنگ بزنیم ، ممکنه بیشتر نگرانمون بشن ، نظر تو چیه؟ من هم گفتم : آره بهتره تلفن نکنیم. برگشتیم پیش بقیه مسافرا و با هزار زحمت تونستیم یه اتوبوس از یک روستا پیدا کنیم تا بتونه ما رو ببره تبریز. ساعت نزدیک 5 صبح بود که اتوبوس جدید از ده رسید و ما رو سوار کرد و حدود 12:30 ظهر بود که رسیدیم تبریز (در حالیکه اگه اینطور نمیشد ، حداکثر باید 7 صبح میرسیدیم).
در طول راه پدرم بسیار مضطرب و آشفته بود که مادر و برادرم خیلی نگران وضعیت ما هستن و ما هم درحال حاضر کاری از دستمون بر نمیاد. بعد از رسیدن به تبریز ، سریع خودمون رو به مادرم که در تبریز بود رسوندیم و همه فامیل در حد جدی نگران وضعیت ما بودن و بعد از پرسیدن از پلیس راه و جواب قانع کننده نگرفتن ، تصمیم داشتن بعد از نهار با ماشین بیان تو راه دنبالمون.
وقتی که مادرم ، من و پدرم رو دید بسیار صمیمی و عاشقانه پدر رو بغل کرد و تا چند دقیقه چشم در چشم هم در سکوتی که با گریستن هاشون به سختی میشکست ، لحظه های عاشقانه ای رو ثبت میکردن.
سلام
هیچکی منو دوست نداره ،هیچکی از دیر وزود اومدنم نگران نمیشه.هیچ چشمی برام خیس نمیشه.خوش به حال قدیمیا.
Comment با مهدی — می 25, 2009 @ 5:59 ب.ظ |