از تولدم چیزی بخاطر ندارم ولی شنیده ام ساعت 9:10 صبح 25 اردیبهشت 52 در بیمارستان میثاقیه تهران بدنیا اومدم. وزنم 3.1 کیلوگرم بود و از ابتدا کمی اضافه وزن با من همراه بوده.
کلاس پنجم دبستان که بودم ، خیلی عشق جشن تولد گرفتن و دوست دعوت کردن داشتم و در یک عملیات انتهاری بدون اینکه به پدر و مادرم بگم ، کلی از دوستامو به خونه برای جشن تولدم دعوت کردم. مادرم خیلی از این کارم عصبانی بود ولی با کمک پدرم تمام مشکلات حل شد و کیک تولد و بقیه تشریفات جشن آماده شدن. شب بیاد ماندنی بود. برای 7 نفر از دوستان که میخاستن بازی کنن ، تعداد 6 صندلی در وسط خونه آماده شد و ضبط هم مشغول پخش آهنگ. به محض اینکه مسئول ضبط ، اون رو خاموش میکرد بچه ها باید روی نزدیک ترین صندلی می نشستن و کسی که نمی تونست بشینه و سرپا میموند ، میسوخت و برای دفعه بعد نیز یکی از تعداد صندلی ها کم میشد. بعد از شام و باز کردن هدایای تولد ، با هم ایروپولی بازی کردیم و با اینکه من در ابتدای بازی سوختم ولی واقعا شب موندگاری برامون شد ، البته با زحمات زیاد برای خانواده ، ولی پدرم از این کارم ناراضی نبود و خوشش هم اومده بود.
دیگه جشن تولد به اون صورت نداشتم ولی هرساله پدرم کیک نسکافه ای برای این روز می خره و دور هم هستیم و مادرم از خاطرات بچگی ام و ساکت و بی آزار بودنم تعریف میکنه.
راستش اصلا خوشایند نیست روزیکه بدنیا اومدم برام یادآوری شه که یکسال دیگه از عمرم گذشت و من پیرترشدم ، درهر صورت امسال قصد دارم از اون مدل شمع هایی که هیچوقت تموم نمی شن بخرم و روشن کنم و آنرا فوت نمیکنم تا شاید سن من هم همیشه همین بمونه!!!
شهرام جان سلام
تولدت مبارک و انشاءالله که زیر سایه امام زمان و پدر و مادر عمری طولانی و پر برکت داشته باشید.
نون و پنیر و چایی ، قصه ی آشنایی ، الهی یاد نگیری هرگز تو بی وفایی ، روی گلهای نرگس با یه مداد قرمز ، هزار دفعه نوشتم : زندگی بی تو هرگز.
مهدی
Comment با مهدی — می 13, 2009 @ 11:43 ق.ظ |
روان نگارشی
چون رود
چونان نسیم
بر برکه ی سیاووش گذر کن
Comment با سیاووش — می 13, 2009 @ 2:55 ب.ظ |
شهرام خان شمع فوت نكن مهمون بدون هماهنگي دعوت كن ساكت و بي آزار در بچه گي كه احتمالا عوضش رو الان داري درمياري؛سلام
پيشاپيش تولدت مبارك
اميدوارم تا روزي عمر برايت مقدر است هميشه در سلامتي جسمي و روحي و فكري به سرببري و روزهاي خوشي بتوني در كنار كساني كه دوستشون داري داشته باشي و با توكل به خدا و تلاش خودت زندگي شادوسرشار از خوشبختي بسازي.
سي و ششمين سالروز تولدت مبارك اگرچه نميدونم خدا اصلا آدمي مثل تو رو براي چي خلق كرده با اين افكارش كه شمع رو فوت نميكنم و…اگه منو دعوت كني زودي شمعت رو فوت ميكنم و تازشم يه شمع 40برات ميگذارم كه كلي حرص بخوري كه 40 سالت شده و عمرت افتاده تو سرازيري :دي(خدايا چقدر كيف ميده اينطور بدجنسي ها)
شاد باشي
سلامت باشي
و انشاءالله خوشبخت
Comment با sofiya — می 14, 2009 @ 7:16 ق.ظ |
سلام
شهرام خان گل و بلبل
زادروزت همواره درفراز – مزه و لذت صحبت حضوری رابا تکنولوژی بی زبان و بی احساس ! معاوضه نمی کنم -
Comment با عماد — می 14, 2009 @ 10:25 ق.ظ |
salam
bebakhsid dir shod
tavalode az taikh gozashtat mobarak
Comment با liusa — می 17, 2009 @ 10:03 ق.ظ |
سلام
فکر کنم درست فهمیدم
تولدت مبارک
میتونی از اون شمعهایی بخری که تا فوت میکنی دوباره روشن میشن
اینجوری خیلی جالبترن
طعم نسکافه رو دوست ندارم
شاید کیکش بد نباشه
نمی دونم
Comment با صبا و پرهام — می 18, 2009 @ 9:02 ق.ظ |
ببینم 36 سالته؟
وایییییی چقدر بزرگی
چرا دوماد نمیشی؟
Comment با صبا و پرهام — می 18, 2009 @ 9:03 ق.ظ |
وایی شهرام خان
اصلا فکر نمی کردم
جوابم رو گرفتم
و هیچ جای حرفی نموند
خدای نکرده ما رو توی گروهی که تو رو یاد مساله ای ناخوشاین میندازن، نذاری
فقط یه حقیقت از زندگی تو رو نمی دونستیم
انشالله شاد شاد باشی
با روحیه ای که الان داری کاملا مشخصه که اون زمان عاقلانه تصمیم گرفتی
شاد باشی و عجیب
راستی در حال حاضر تهران ساکن هستی؟
Comment با صبا و پرهام — می 19, 2009 @ 10:21 ق.ظ |