نوشته های یک زندگی

می 6, 2009

خاطره ای از دوران راهنمایی و جنگ

دسته: متفرقه — shahram @ 11:26 ق.ظ

سال 65 بود و من در مقطع راهنمایی درس میخوندم. سالی که بمباران هوایی عراق به تهران شدت بیشتری گرفته بود. حملات و اثر روانی آنها بقدری بود که بسیاری تصمیم گرفتند که مدتی رو در یکی از شهرهای حومه تهران باشند تا در فصل امتحانات مدارس ، بچه هاشون بتونن آرامش و تمرکز لازم رو داشته باشن. مسولین مدرسه ما هم با کمک مالی یکی از شرکتها درصدد ساخت یک پناهگاه در حیاط مدرسه بود. پناهگاه باید بصورت زیرزمینی اجرا میشد ، یعنی اول گودبرداری انجام میشد و پس از ساخت پناهگاه و اجرای سقف آن ، بایستی فضای حیاط مدرسه نیز مانند سابق قابل بهره برداری میشد. بدلیل کمبود مالی ، مدیر مدرسه تصمیم میگیره که تمامی ساعتهای اختصاص یافته به ورزش ، صرف اجرای گودبرداری جهت پناهگاه بشه. این شد که با خرید چند تا بیل و کلنگ و فرغون ، مدرسه ما به کارگاه ساختمانی جهت اجرای گود توسط دانش آموزان 13 ، 14 ساله تبدیل شد. هر هفته زنگ ورزش کارمون بیل زدن بود و اندکی هم خاکبرداری ، عدم آشنایی به عملیات خاکبرداری دستی! و اقتضای بازی در اون سن ، باعث میشد لباس هامون خاکی و کثیف بشن طوریکه وقتی برمی گشتیم خونه باید تمام لباس هامون رو عوض میکردیم و حتما دوش میگرفتیم. یک ماه گذشت و حملات هوایی با شدت بیشتر از قبل ادامه داشت و ما هم سرگرم و مشغول بودیم و شاید در این مدت حدود 20 سانتیمتر از کف حیاط مدرسه هم خاکبرداری نشده بود و مقدار لازم چیزی حدود 5 متر بود.

با مشاهده پیشرفت کار و شدت یافتن حملات هوایی ، بالاخره تصمیم بر این شد که عملیات خاکبرداری رو با لودر و کمپرسی انجام بدن. با تصمیم جدید در عرض کمتر از یک هفته عملیات انجام شد و تقریبا دو ماه بعد هم پناهگاه ساخته شد .

از طرفی فصل امتحانات بود و صدای ناشی از انفجار بمب و شلیک ضدهوایی در نیمه شب و کنجکاوی در اینکه کجا مورد اصابت قرار گرفته ، تاثیر منفی بر روحیه و درس داشت. با شنیدن صدای آژیرقرمز که از موج سکوت اف ام رادیو پخش میشد ، تمام اهالی ساختمان به پارکینگ میرفتیم تا شاید با بودن در جمع یکدیگر بهتر بتونیم شرایط بوجود اومده رو تحمل کنیم. یک شب یکی از خانمهای همسایه بشدت شروع به گریه و شیون کرد بطوریکه  شوهرش و دیگر خانمهای همسایه قادر به برگرداندن آرامش روحی وی نبودن ،  و این موضوع باعث شد که ما نیز تصمیم گرفتیم  شبها در 20 کیلومتری تهران ، داخل ماشین بخابیم و صبح مجددا به شهر برگردیم

۱ دیدگاه »

  1. از جنگ نگو که همیشه کابوس منه

    شاید جالب باشه بدونی که اصلا یادمم نیست

    یعنی حدودا 6-7 ساله بودم موقع جنک

    و از طرفی ما توی یزد بودیم و حتی یه موشک هم خدا رو شکر به اونجا نخورده بود

    ولی الان که اهواز زندگی می کنم کابوسام به حدی شدید شدن که احتمالا برای اینکه روی بجه ام اثر نذاره باید برم پیش مشاور

    ==========================

    خنده داره که تمامی این چیزای که شما دیدین و توی موقعیتش قرار گرفتین رو من با تمام وجود حس کردم

    =======================

    از جنگ نگو که دل همه مردم خونه

    Comment با صبا و پرهام — می 9, 2009 @ 12:45 ب.ظ | پاسخ


RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. آدرس دنبالک

دیدگاه‌تان را بنویسید:

وبلاگ روی وردپرس.کام.