اواخر بهمن 87 بود که برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگم مسافرت یک روزه به تبریز داشتم. در راه برگشت اتوبوس نزدیک زنجان برای نهار و نماز نگهداشت. بعد از خوندن نماز ، چون بین راه نهار نمی خورم اومدم بیرون و بعد از خوردن چای و بیسکویت ، کمی هم پیاده روی کردم و از هوای پاک و تمیز و طبیعت اون منطقه لذت بردم. حدود ده دقیقه ای بود که داشتم قدم میزدم که چند تا اتوبوس دیگه هم تو اون قسمت جاده نگهداشتن تا مسافراشون هوایی تازه کنن. یکی از اونا اتوبوس اسکانیای بنفشی بود که از تبریز می اومد. نکته جالبش اینجا بود که وقتی مسافرا پیاده شدن ، کمک راننده با عشق و علاقه و اشتیاق خاصی شروع به شستن قسمتهایی از بدنه اتوبوس کرد. بقدری اشتیاقش برام جالب بود که باهاش سلام و احوالپرسی کردم و از علاقه ای که به اتوبوس داره پرسیدم ، وقت کم بود که یک دل ِ سیر صحبت کنیم و اجازه گرفتم که عکسش رو بگیرم. خجالتی بود و بزور بالاخره کمی سرش رو بلند کرد که تو عکس دیده بشه. در خودم احساس خیلی خوبی بوجود اومده بود و شاید علاقه و اشتیاق این عزیز بود که بمن هم منتقل شده بود. هرجا که هست خدا نگهدارش باشه.
sallam baradar shahram ke zaheran ba shahrdar haye manateghe mokhtalefe iran refaghaty dirine darin??mishe begin in tarhe tafzili zodtar hal she khabare marge jamiea shahrdara balke in khoneye ma va amsale ma dar in mantaghe ham zodtar az in tarhe mozakhraf biyad biron.injori koli mamnon mishim azaton ta akhare omr kole khandannnn
biya hala yeki ham ke khejalaty bode to aghayon shoma az rah be daresh kardi
khosh o khoram bashid
sofiya
Comment با sofiya — آوریل 16, 2009 @ 11:52 ب.ظ |
ای بابا
اینکه بنفش نیست
یاسیه
خوب بگذریم
یه خیابونی هست تقریبا از شهر خارج میشیم که شبها خیلی باحاله یعنی از یه طرف شهر رو می بینی از یه طرف دیگه صدای کامیونا و اتوبوسها میاد
هر از گاهی به پرهام میگم بریم مسافرت (منظورم همون خیابونه است)
خیلی حس خوبی داره
Comment با صبا و پرهام — آوریل 21, 2009 @ 8:21 ق.ظ |
سلام دوست خوب. نيستي؟ كجايي؟
اميدوارم كه خوب باشي
Comment با من و سارا — آوریل 26, 2009 @ 6:19 ب.ظ |