نوشته های یک زندگی

آگوست 18, 2008

عكسهايي از تبريز

دسته: متفرقه — shahram @ 6:55 ق.ظ

ميدان نظامي گنجوي

مجسمه نظامي گنجوي

زاويه اي ديگر از ميدان نظامي گنجوي

دانشكده هنر (اين دانشكده قبلا كارخانه چرم بوده ، از دودكش هاش هم ميشه متوجه شد و براي قدمت وموقعيتي كه در شهر داره به دانشكده هنر تبديل شده.)

كوچه هاي قديمي تبريز (عرض كوچه حدود يك ونيم متر)

بازم كوچه قديمي (با عرض حدود يك متر و شايد كمتر)

خيابان آزادي

آگوست 10, 2008

سفر دو روزه به تبريز

دسته: متفرقه — shahram @ 11:33 ق.ظ

چهارشنبه ساعت 9 شب از ترمينال غرب به سمت تبريز رفتم.اتوبوس اسكانياي نسبتا تازه اي بود ولي خوب ديگه ؛ راحتي خواب خونه رو نداشت.ساعت 6 صبح به تبريز رسيدم. در 17 مرداد هواي بادي و خنك خيلي ميچسبه مثل هواي ترمينال تبريز.

نهار رفتم خونه پدربزرگم. واي چه غذايي بود و چه بوئي داشت ، سوپ خامه و قرمه سبزي و چقدر انر‍ژي من رو احيا كرد بطوريكه الان بعد از برگشتم يك كيلو به وزنهاي اضافه ام ، اضافه شد.

هواي خنك و مطبوعي بود ، البته حدود ساعت 11 آفتاب تيزي بر شهر مي تابيد ولي بازم هوا خنك و دلنشين بود.

هميشه در اين شهر احساس مبهمي مثل غريب بودن من رو همراهي ميكنه ، انگار نگاههاي ممتد مردم كوچه بازار ميگه كه : “تو متعلق به اين شهر نيستي”

مردمش بيشتر نگران احساس و تفكر مخاطب هستند تا احساس خودشون ؛ يعني به ديگران بيشتر اهميت ميدن البته بازم اين احساس غريب بودن هست كه هست.

دماي شب در تبريز بقدري خنك هست كه اگه كسي بدون پتو بخواد بخابه ، سردش بشه. مثل تهران ، اونجا هم هر محله اي رو نگاه كني دارن برج و ساختمان سازي مي كنن و از يك جهت خوبه كه بافت فرسوده شهر هم زنده ميشه.

از شيريني هاي تبريز هرچي بگم كم گفتم ، باقلوا - ريس - نوقا - حتي شيريني هاي غير بومي اش هم خيلي خوشمزه اس (مثل رولت)

سفر خوب و پرباري بود براي مني كه دوباره دستهاي پدربزرگم ، اين مرد زندگي ، رو لمس كردم و جون گرفتم.

عكس هايي با موبايلم هم گرفتم كه الان چون كابل ديتاش همراهم نيست ، دسترسي بهشون ندارم ولي حتما در پست بعدي عكسها رو براتون ميذارم.

آگوست 4, 2008

آواز

دسته: متفرقه — shahram @ 8:48 ق.ظ

یه مطلبی از سایت مردمان خوندم راجع به “تاثیر آواز خواندن بر سلامتی” که اگه فرصت کردید از اینجا بخونید

سال 78 تو یه کارگاه ساختمانی تو کیلومتر 45 جاده سبزوار - اسفراین کار می کردم و یه کارگری از همون روستاهای اطراف کارگاه بود که اون موقع حدود 60 سال داشت و صبحها قبل از شروع کار یه مناجات و دعائی رو با صدای بلند و بسیار زیبا می خوند که خیلی برای روحیه سازی خوب بود حتی یه روزی معاون وزیر اومده بود بازدید و اون شخص رو ظاهرا در بازدید قبلی اش دیده بود و میشناخت ؛ صداش کرد تا بقول خودش یه دهن براش بخونه.

من خودم در روزهائی که کارام جوردرنمی یاد و یا وقتائی که احساس فشار می کنم ، سعی می کنم یه جای خلوتی پیدا کنم و آواز مورد علاقه ام رو با احساس بخونم. این کارم از تنشها و فشارهای ذهنی و عصبی کم میکنه و تا حالا جایگزینی براش نداشتم.اگه جای خلوت پیدا نکنم آواز رو تو دلم زمزمه می کنم و این موقع موسیقی فیلم “هزاردستان” ساخته زنده یاد “مرتضی حنانه” , و بعضا موسیقی فیلم “قرمز” (کیشلوفسکی) خیلی کمک می کنه. بالاخره اینم یه روشی یه برای رهائی از استرسها.

 

جولای 24, 2008

اين روزا

دسته: متفرقه — shahram @ 6:50 ق.ظ

با اينكه امسال خشكسالي داره عرصه مشارق و مغارب اين كره خاكي رو درمينورده ، اما گوش شيطون كر ، دماي تهران در حد خوبيه و توي اين دو روزه ( اول و دوم مرداد) حتي عصرها هوا طوفاني هم شده !!! كه با اين برنامة وزارت نيرو (4ساعت قطعي برق در هر24 ساعت) آبيه روي آتيش.

ديشب هوا بسيار مطلوب بود تا جاييكه هوس كردم بالا پشت بوم بخابم ولي امان از اين سوسكهاي بالداري كه هر سال تو المپيك ها و رشته هاي پرشي و رزمي مدالهاي گرانبهايي ميارن ، شبها نيز مشغول تمرينات ورزشي خود هستن و ميشه گفت كه ديگه از سوسك بودن دارن به يه موجود ديگه اي تبديل ميشن.

 حدود يك هفته اس كه يكي از دوستانم كه از آلمان اومده بود ، رفته و چقدر جاي خالي اش معلومه و با دوستاني كه باهاش بوديم قرار ميذاريم تا دوري اش رو كمتر احساس كنيم و چقدر اين ارتباطات ما در اين يه هفته به اوج رسيده. نيستي و ما با اين ارتباطهايي كه بوي تو رو داره ، انس گرفتيم و بقول فروغ

“اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور

و دريچه اي كه از آن

به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم”

و حالا ما داريم به اون كوچه خوشبخت با چراغي كه تو برايمان روشن كردي ، مي نگريم اما بدون حضور تو و چه زيبا بود اون شب آخر كه همه دور هم بوديم و تو دستاوردهاي اين 4 ماه ايران بودن رو گفتي

“دستهايم را در باغچه ميكارم

سبز خواهم شد ميدانم ، ميدانم ، ميدانم”

و اينك “ما حقيقت را در باغچه پيدا كرديم”

جولای 19, 2008

هامون چه ناباورانه رفتی!

دسته: متفرقه — shahram @ 8:28 ق.ظ

1369 سال چهارم دبیرستان بودم که با دعوت یکی از همکلاسی هام به سینما آفریقا فیلم هامون دعوت شدم. بعد از اون فیلم تو خونه و مدرسه اگه حرفی میخاستیم بزنیم به نوعی با دیالوگهای حمید هامون می گفتیم، طوریکه اصلا بیشتر فیلم رو حفظ بودیم. بعد خانواده هم کنجکاو شدن ، یه بار هم با اونا رفتم سینما.یاد و نامش گرامی

راستی چقدر زود دیر می شود ! روحش شاد

سبز سبزم ریشه دارم

جولای 14, 2008

مرخصی بابرکت

دسته: متفرقه — shahram @ 1:23 ب.ظ

یکشنبه برای یه کار اداری مرخصی گرفتم. صبح هم به نماز رسیدم چون چند روزیه که نمازها رو نمی خوندم. بعد رفتم پارک و دو دور دویدم و ورزش کردم که جمعا 45 دقیقه شد. رفتم به کار اداری ام برسم ، گفتن که مدارکت رو بده و فردا بیا برای ادامه کارها. گفتم عزیزم آخه من امروز رو فقط برای کارهای اداری اینجا مرخصی گرفتم. گفت خوب حالا که وقت داری پس دو ساعت دیگه بیا ببینم چی میشه. تو این دو ساعت یه جائی رو برای فکر کردن به کارها و برنامه هام پیدا کردم.اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود:

مرخصی بیهوده!

بعدش شروع کردم به نوشتن اتفاقات یکشنبه ، البته اینکارو بسیار بندرت انجام می دم  ولی از فرط بیکاری دیگه نمی دونستم چیکار کنم.

بعد از نوشتن ، یه بار خوندم دیدم که ای بابا! چرا مرخصی بیهوده! من که با این مرخصی بود که استارت ورزش رو زدم.

آخه ورزش روح و جسم منو به حالت شهرام بودن برمی گردونه و برام مهمه.

در این دو ساعت که منتظر بودم ، تصمیم به ادامه تحصیل هم گرفتم .

خلاصه من چقدر به این مرخصی محتاج بودم و خودم خبر نداشتم که باعث شد این همه کارهای مهمی که با حالت “ولش کن” برخورد می کردم ، شروع بشن. خدا رو شکر.

جولای 6, 2008

طالقان

دسته: متفرقه — shahram @ 8:48 ق.ظ

بالاخره سفر طالقان به انجام رسید و جای همه عزیزانی که این منطقه ییلاقی و خوش آب و هوا رو ندیدن ، بسیار خالی.

جاده طالقان با یک بریدگی از اتوبان کرج – قزوین جدا میشه (بعد از هشتگرد) و از کنار سد طالقان بسمت این منطقه زیبا و بکر پیش میره. ترافیک جاده در حد مطلوب و خود جاده اش هم کوهستانیه.

از روستاهای این نواحی هرچی تعریف کنم کمه. روستای گیلرد (زادگاه طالقانی و خانه ایشان) ، یکی از روستاهای است که بازسازی شده و قریب 50 درصد جمعیت گیلرد فقط روزهای پنجشنبه و جمعه به این روستا می آن . در گیلرد فقط صدای جوی آب و بادی که درختان سربه فلک کشیده گردو رو به صدا در می آره ، بگوش میخوره. وای خدای من چه آرامشی در این منطقه خلق کردی . خانه طالقانی که الان بصورت موزه هست ، روزهای پنجشنبه و جمعه قابل بازدیده. اگه به این منطقه گذرتون افتاد ، حتما از این خونه هم بازدید کنین ، هنوز با قدمت 150 ساله اش انسان رو برای زندگی در اونجا وسوسه میکنه و سرسبزی اش واقعا روح رو به پرواز درمیاره.

خلاصه عزیزان شنیدن کی بود مانند دیدن . هر کجا که هستین (حتی خارج از کشور) می ارزه که برای دیدن این منطقه در این فصل سال برنامه ریزی کنین.

ژوئن 23, 2008

زندگی

دسته: متفرقه — shahram @ 8:11 ق.ظ

قطعه ای از شعر زندگی که در وب قبلی داشته ام ، تقدیم می کنم.

خانه من باغچه ای است
که درختانش سبز و آسمانش آبی است
و ستارگانش میدرخشند
و من دوست داشتن آنها را می بینم
ارزش زندگی در دوست داشتن و رابطه است
صادقانه و بی ریا

زندگی هم آوازی روح و قلب است
در مسیری بطول یک عمر ، به کوتاهی یک نگاه
دو خط موازی جاده ای است
که مرا به معشوق می رساند
و شاید توازی دستانی
که عشق در آن است
صدای تلاش است ، در اندیشه دریا شدن

 

 

 

 

 

 

 

 

ژوئن 22, 2008

سفر

دسته: 1 — shahram @ 10:03 ق.ظ

بعد از جدائی و ماجراهای دادگاه خانواده در پائیز 86 تا حالا به مسافرت تفریحی نرفتم.اما هفته آینده در تدارک یه سفر یک روزه به طالقان هستم.خیلی از هوای خنک و مناظره زیبای سد و رودخونه اونجا تعریف میکنن. از الان کلی تو فکر این مسافرت کوچکم و احتمالا به من نیازمند این سفر که مدتهاست با طبیعت بکر ارتباط نداره ، خیلی درسها و احساس جدید به همراه خواهد داشت .

یادمه اون موقع که ترم دو دانشگاه بودم ، جو روانی برای امتحان استاتیک ، خیلی برامون استرس زا بود چون استاد استاتیک می گفت فقط جواب آخر نمره میگیره و ما هم بعد از امتحان اصلا حس و حال خوبی نداشتیم ونمی دونستیم چه خواهد شد. ولی بعد از امتحان یکی از بچه ها حرف قشنگی زد : من میرم خوابگاه یه دوش بگیرم تا هرچی Y , Xتو سرم هست ، شسته شه بره. چند نفری این کارو امتحان کردیم واقعا خیلی از اون فشار بعد از امتحان کم کرد.

امیدوارم این سفر طالقان ، مثل دوش بعد از امتحان استاتیک باشه که زایعات ذهنی رو ازبین ببره.

ژوئن 16, 2008

Success needs a powerful start

دسته: متفرقه — shahram @ 9:04 ق.ظ

زیاد بدنبال جمله برای آغاز اولین مطلب نگشتم ولی این جمله زیبای انگلیسی رو مناسب دیدم و به دلم نشست یعنی یه طوری انرژی شروع کار رو چند برابر میکنه. امیدوارم با نوشتن مطالب جالب بتونم هم کارها و برنامه های خودم رو جهت و سمت مناسبی بدم  و هم محلی برای انتقال نظرات و تجربیات با شما مخاطبین  گرامی باشه.  با نظراتتون ما رو در جهت بهبود مطالب و دیدگاهها یاری فرمائید.

وبلاگ روی وردپرس.کام.