مطالب شاهرود خيلي وقته پيگيري نشده و بگذريم كه دلم هم حسابي لك زده براي ديدن دوباره اين شهر زيبا و مرور خاطرات دانشجويي ام.
حسن (از مشهد) يكي از همكلاسي هامون بود. من و حسن در يك طبقه از خابگاه 5 بوديم و رابطه نسبتاخوبي داشتيم و بيشتر اوقات در كلاس و سلف با هم بوديم و حتي وقتي ميخاستم گشتي در شهر بزنم ، اولين كسي كه بهش مي گفتم حسن بود چون كمتر پيش ميومد كه نياد.
اغلب روزهاي بهار من و حسن و يكي از بچه ها كه معدن ميخوند ، ميرفتيم و هندونه ميگرفتيم و در پارك مي خورديم ، هنوز هم مزه اون هندونه هاي شيرين شاهرود و جمع مون زير زبونم هست.
وسط ترم دوم بود كه خانواده حسن بهش گفتن دبيري رياضي در تربيت معلم كرج قبول شده و ميتونه بره ثبت نام كنه. حسن علاوه بر خانواده اش از استادها و بچه ها نيز مشورت ميگرفت كه كدوم رو انتخاب كنه ، فوق ديپلم عمران شاهرود يا دبيري رياضي. وهركسي بسته به ديدگاهش يه چيزي به حسن ميگفت. من گفتم كه حسن جان اگه در موقعيت تو بودم ، چون شيفته رشته عمران هستم و حاضر نيستم اون رو با رشته ديگه اي عوض كنم ، اينجا ميموندم و عمران ميخوندم و در ضمن جمع صميمي كه داريم رو بهم نميزدم.
چند روز بعد حسن با توجه به شرايط خانواده و علاقه خودش تصميم گرفت كه دبيري رياضي بخونه ، روزي كه اين خبر رو بهمون داد خودش و بقيه بچه ها نيز ناراحت بودن از رفتن حسن و اصلا فكر نميكرديم اينقدر بهم وابستگي پيدا كرده باشيم.
حسن رفت كرج و يك ترم بعد با چند تا از بچه ها رفتيم تا هم حسن رو ببينيم و هم دانشگاه تربيت معلم كرج رو كه بهش ميگفتيم دانشگاه حسن. فضاي بسيار وسيع با امكانات خوب. حسن هم از تصميمش خيلي راضي بود و عاشق رياضي شده بود و ما نيز از اين روحيه حسن خوشحال شديم.
ولي هندونه خوردن هاي ما نيز با رفتن حسن تموم شد.
از خاطراتي كه با حسن دارم اين كه بچه هاي عمران درسي عملي بنام كارگاه اجراي ساختمان داشتن كه بايد خودشون ديوارچيني و كاشيكاري و چيدن قوس آجري و … رو انجام ميدادن و در اون كارگاه كه خودش ساختموني بود كه بچه ها كاراي بنايي اش رو انجام ميدادن ، تا هم درس باشه و هم خرج دانشگاه كمتر بشه ، انواع و اقسام مصالح ساختماني بود. يه شب من و حسن متوجه شديم كه گچ قسمتي از ديوار خابگاه در اثر اجراي بدي كه داشت داره ميريزه ، شب ساعت 10 بود كه از خابگاه رفتيم بطرف كارگاه اجزا تا كمي گچ بياريم و اون قسمت رو درست كنيم. همينكه يه كم گچ ريختيم تو نايلون و خاستيم برگرديم خابگاه ، يكي از نگهباناي دانشگاه ما رو ديد و شروع كرد به داد و بيداد و ايست ايست. ما هم ايستاديم و گفت شما دارين دزدي ميكنين و بايد باهم بريم نگهباني. ما هم ماجرا رو گفتيم كه چرا اومديم كارگاه ولي قبول نميكرد و ميگفت من اصلا شما رو تو دانشگاه نديدم و نميشناسم. گفتيم مساله اي نيست با ما بيا بريم خابگاه ، هم قسمتي كه گچ ريخته شده رو ببين و هم كارت دانشجويي ما رو. بالاخره راضي شد كه ما بريم و ديگه از اين كاراي خلاف!! نكنيم. البته ايشون هم حق داشت ولي بايد ميفهميد يك كيلو گچ به چه درد ما ميخوره كه تو خابگاه هستيم. بالاخره با حسن گچهاي خراب رو ريختيم و گچ جديد رو زديم به ديوار. براي بچه ها هم خوراك حرف و متلك پيدا شده بود و هركسي در بضاعت خودش چيزي ميگفت و ميخنديديم.
جالب اينكه بعدا هرموقع من از اون قسمت رد ميشدم احساس ميكردم كه من و حسن بنوعي هميشه در اون ديوار وجود داريم و وقتي بعدا اين موضوع رو به حسن مي گفتم ، ميخنديد و ميگفت روحيه عمراني يعني اين ديگه. و چون حسن ریاضی میخوند ، منم مي گفتم حسن مواظب باش كه اون پيچش زلف و كمان ابروي يار رو در شكل انتگرال نبيني ها!
عکس بالا پارکی بود نزدیک جاده مشهد که پاتوق هندونه خوری ما در بهار بود.
ادامه داره.