چهارشنبه ساعت 9 شب از ترمينال غرب به سمت تبريز رفتم.اتوبوس اسكانياي نسبتا تازه اي بود ولي خوب ديگه ؛ راحتي خواب خونه رو نداشت.ساعت 6 صبح به تبريز رسيدم. در 17 مرداد هواي بادي و خنك خيلي ميچسبه مثل هواي ترمينال تبريز.
نهار رفتم خونه پدربزرگم. واي چه غذايي بود و چه بوئي داشت ، سوپ خامه و قرمه سبزي و چقدر انرژي من رو احيا كرد بطوريكه الان بعد از برگشتم يك كيلو به وزنهاي اضافه ام ، اضافه شد.
هواي خنك و مطبوعي بود ، البته حدود ساعت 11 آفتاب تيزي بر شهر مي تابيد ولي بازم هوا خنك و دلنشين بود.
هميشه در اين شهر احساس مبهمي مثل غريب بودن من رو همراهي ميكنه ، انگار نگاههاي ممتد مردم كوچه بازار ميگه كه : “تو متعلق به اين شهر نيستي”
مردمش بيشتر نگران احساس و تفكر مخاطب هستند تا احساس خودشون ؛ يعني به ديگران بيشتر اهميت ميدن البته بازم اين احساس غريب بودن هست كه هست.
دماي شب در تبريز بقدري خنك هست كه اگه كسي بدون پتو بخواد بخابه ، سردش بشه. مثل تهران ، اونجا هم هر محله اي رو نگاه كني دارن برج و ساختمان سازي مي كنن و از يك جهت خوبه كه بافت فرسوده شهر هم زنده ميشه.
از شيريني هاي تبريز هرچي بگم كم گفتم ، باقلوا - ريس - نوقا - حتي شيريني هاي غير بومي اش هم خيلي خوشمزه اس (مثل رولت)
سفر خوب و پرباري بود براي مني كه دوباره دستهاي پدربزرگم ، اين مرد زندگي ، رو لمس كردم و جون گرفتم.
عكس هايي با موبايلم هم گرفتم كه الان چون كابل ديتاش همراهم نيست ، دسترسي بهشون ندارم ولي حتما در پست بعدي عكسها رو براتون ميذارم.