
عصر پنجشنبه
پارک گفتگو
زیراندازی و افطاری ساده در کنار هم
چه زمان عاشقانه ای ؛ باهم بودن و افطار نزد آبشار و طاقی از گل و نور گوشی
سپس پیاده ای کوتاه و زمان رفتن.

عصر پنجشنبه
پارک گفتگو
زیراندازی و افطاری ساده در کنار هم
چه زمان عاشقانه ای ؛ باهم بودن و افطار نزد آبشار و طاقی از گل و نور گوشی
سپس پیاده ای کوتاه و زمان رفتن.

عزیزم تولدت رو پیشاپیش تبریک میگم و روزهای خوبی برات آرزو دارم
شعری از حافظ همراه یک آهنگ تقدیمت می کنم:
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
شاد باشی و عاشق
شهرام تو
یکی از بهترین آهنگها ، استانبولیه که برای نشاط و یا ورزش صبحگاهی هم تاثیر خوبی داره
Hulya Polat یکی از خاننده های برجسته اس که با لهجه محلی Karadeniz میخونه
یکی از آهنگهای خوبش رو میتونین از اینجا دانلود کنین.

حدود 16 ، 17 ماه پیش شاخه ای از یک گل رو آوردم خونه و بعد از اینکه تو آب ریشه زد ، تو یه گلدون کاشتم. گلی رونده هست با برگهای گوشتی ، که یک هفته پیش متوجه گل دادنش شدم. گلهای ریزی که در مجموع بصورت یک نیمکره جلب توجه میکنه و بوی خوبی هم در راه پله راه انداخته. الان هر روز دو بار این گل رو می بینم و هرکسی هم که خونه مون میاد بهش جریان تولد و بزرگ شدن گل و وضعیت کنونی اش رو تعریف می کنیم .
پنجشنبه صبح ساعت 6:30 بطرف همدان حرکت کردیم. از خروجی جاده ساوه ، از تهران خارج شدیم. هوا ابری بود و گاهی هم طوفانی. تا اون موقع ساوه رو ندیده بودم و فقط این شهر رو بخاطر انارش می شناختم البته اون موقع هم فقط از ساوه رد شدیم و وقت کافی برای ساوه نبود. حدود 1 ظهر به همدان رسیدیم و به گنجنامه رفتیم. مکانی بسیار زیبا و دیدنی با آبشاری که به زیبایی منطقه اضافه میکرد. نهار رو همون جا خوردیم و یک ساعتی در گنجنامه مشغول گشت زنی بودیم. در گنجنامه کتیبه ای سنگی ار زمان داریوش بود که با خط میخی به سه زبون نگارش شده بود ، ولی زیبایی و طراوت منطقه بیشتر نمایان بود. کوهنوردان برای صعود به الوند کوه می توانند از گنجنامه بروند که تله کابین هم داره.
سپس به آرامگاه بوعلی و بعد باباطاهر رفتیم. بنای آرامگاه بوعلی از کارهای منهدس هوشنگ سیحون هست (طراح سردر دانشگاه تهران و ساختمان پست مکانیزه و … که الان در آمریکا هست و جدیدا در کتابی با عنوان آثار سیحون ، طرح ها و شاهکارهای خودش رو معرفی کرده) منظره همدان از آرامگاه بوعلی بسیار دیدنی بود ، مخصوصا با درختهای چنار در اون منطقه و باد خوبی که میوزید ، شهر نیز جذاب تر و دلنشین تر دیده میشد.
نزدیک عصر نیز به موزه هکمتانه رفتیم. موزه در محوطه ای حفاظت شده بود که در تپه های اون محل ، از طرف میراث فرهنگی مشغول پیدا کردن بناهای مدفون شده و آثار باستانی بودند.
شب در روستایی بنام گل تپه (روستایی نزدیک غار علیصدر) ماندیم و جمعه نیز پس از بازدید از غار علیصدر ، از جاده کبودر آهنگ بطرف ساوه و تهران اومدیم. هنگام برگشت هوا بارانی و طوفانی بود ولی بسیار دل انگیز و پراکسیژن و پاک.
برنامه ریزی و هماهنگی گروه که توسط یکی از همکاران گرامی بود ، بسیار دقیق و منظم انجام شد.
همدان شهری بسیار دوست داشتنی با پتانسیل بالای کشاورزی ، علی الخصوص برای کشت سیب زمینی هست که اگه تا حالا گذرتون به این شهر نیفتاده ، پیشنهاد می کنم برنامه ای چند روزه برای این منطقه زیبای ایران داشته باشید.
سال 68 تو حیاط دبیرستان به واسطه یکی از دوستای مشترک ، من و عماد سلام علیکی داشتیم ، رشته هامون با هم فرق داشت ولی هنر عماد آنگونه بود که از مشترکات بین ما بحث به میون میومد و صحبت میکردیم. از ناظمو مدیر مدرسه تا معلم هایی که تو مدرسه بودن و همکلاسی های دیگرمون.
در زمان دانشجویی که شاهرود بودم ، خیلی با عماد نامه نگاری داشتیم و فکر کنم عماد قسمت زیادی از اونا رو داشته باشه (البته من هم داشتم و بعد از کوچ مجدد به خونه پدری نمی دونم کجا هستن) ، و از برنامه های ثابت اون موقع که به تهران میومدم ، قرار و دیدن عماد بود.
من و عماد مصداق این شعر مولوی هستیم که میگه:
هر دو بهری آشنا آموخته
هر دو جان بی دوختن بردوخته
یکی از بهترین خاطره ای که با عماد دارم مربوط به تابستون سال 73 میشه که من تو تهران کارآموزی میکردم و توی یه کارگاه ساختمونی بودم و اونجا جو کارگر و بنا بود و گاهی هم مهندسینی که برای بازدید میومدن. یه روز عماد گفت بریم تئاتر شهر و نمایش شهرزاد رو ببینیم. قرار گذاشتیم و با هم رفتیم. عماد به من نگفته بود که این قرار برای فعالیت در کروه کر موسیقی شهرزاد هستش و من از جو کارگاه وارد جو هنری شدم که تا اون موقع تجربه حضور در چنین جوی رو نداشتم. حسابی شوکه شده بودم ، از یه طرف آهنگساز بدقت کنترل میکرد که تو گروه کی چطوری کار میکنه و از یه طرف هم شاکی از عماد و تو دلم میگفتم : عماد اگه دستم بهت برسه ،من میدونم و تو که این بلا رو بسرم آوردی
شب خسته برگشتیم خونه. چند روز دیگه به عماد جریان رو گفتم و عماد هم که بسیار شیطون و شوخ بود با اون روابط عمومی بسیار قوی اش تونست مشکل رو حل کنه.
حالا که گذشته رو نگاه می کنم میبینم ارتباط قدیمی و هر روزه با عماد امکان نداره ولی عماد قدیمی ترین دوست من هست که تقریبا از شرایط بالا و پایین زندگی همدیگه کم و بیش اطلاع داریم.
عماد جان میبوسمت و نیازمند دوستی ات.
مطالب شاهرود خيلي وقته پيگيري نشده و بگذريم كه دلم هم حسابي لك زده براي ديدن دوباره اين شهر زيبا و مرور خاطرات دانشجويي ام.
حسن (از مشهد) يكي از همكلاسي هامون بود. من و حسن در يك طبقه از خابگاه 5 بوديم و رابطه نسبتاخوبي داشتيم و بيشتر اوقات در كلاس و سلف با هم بوديم و حتي وقتي ميخاستم گشتي در شهر بزنم ، اولين كسي كه بهش مي گفتم حسن بود چون كمتر پيش ميومد كه نياد.
اغلب روزهاي بهار من و حسن و يكي از بچه ها كه معدن ميخوند ، ميرفتيم و هندونه ميگرفتيم و در پارك مي خورديم ، هنوز هم مزه اون هندونه هاي شيرين شاهرود و جمع مون زير زبونم هست.
وسط ترم دوم بود كه خانواده حسن بهش گفتن دبيري رياضي در تربيت معلم كرج قبول شده و ميتونه بره ثبت نام كنه. حسن علاوه بر خانواده اش از استادها و بچه ها نيز مشورت ميگرفت كه كدوم رو انتخاب كنه ، فوق ديپلم عمران شاهرود يا دبيري رياضي. وهركسي بسته به ديدگاهش يه چيزي به حسن ميگفت. من گفتم كه حسن جان اگه در موقعيت تو بودم ، چون شيفته رشته عمران هستم و حاضر نيستم اون رو با رشته ديگه اي عوض كنم ، اينجا ميموندم و عمران ميخوندم و در ضمن جمع صميمي كه داريم رو بهم نميزدم.
چند روز بعد حسن با توجه به شرايط خانواده و علاقه خودش تصميم گرفت كه دبيري رياضي بخونه ، روزي كه اين خبر رو بهمون داد خودش و بقيه بچه ها نيز ناراحت بودن از رفتن حسن و اصلا فكر نميكرديم اينقدر بهم وابستگي پيدا كرده باشيم.
حسن رفت كرج و يك ترم بعد با چند تا از بچه ها رفتيم تا هم حسن رو ببينيم و هم دانشگاه تربيت معلم كرج رو كه بهش ميگفتيم دانشگاه حسن. فضاي بسيار وسيع با امكانات خوب. حسن هم از تصميمش خيلي راضي بود و عاشق رياضي شده بود و ما نيز از اين روحيه حسن خوشحال شديم.
ولي هندونه خوردن هاي ما نيز با رفتن حسن تموم شد.
از خاطراتي كه با حسن دارم اين كه بچه هاي عمران درسي عملي بنام كارگاه اجراي ساختمان داشتن كه بايد خودشون ديوارچيني و كاشيكاري و چيدن قوس آجري و … رو انجام ميدادن و در اون كارگاه كه خودش ساختموني بود كه بچه ها كاراي بنايي اش رو انجام ميدادن ، تا هم درس باشه و هم خرج دانشگاه كمتر بشه ، انواع و اقسام مصالح ساختماني بود. يه شب من و حسن متوجه شديم كه گچ قسمتي از ديوار خابگاه در اثر اجراي بدي كه داشت داره ميريزه ، شب ساعت 10 بود كه از خابگاه رفتيم بطرف كارگاه اجزا تا كمي گچ بياريم و اون قسمت رو درست كنيم. همينكه يه كم گچ ريختيم تو نايلون و خاستيم برگرديم خابگاه ، يكي از نگهباناي دانشگاه ما رو ديد و شروع كرد به داد و بيداد و ايست ايست. ما هم ايستاديم و گفت شما دارين دزدي ميكنين و بايد باهم بريم نگهباني. ما هم ماجرا رو گفتيم كه چرا اومديم كارگاه ولي قبول نميكرد و ميگفت من اصلا شما رو تو دانشگاه نديدم و نميشناسم. گفتيم مساله اي نيست با ما بيا بريم خابگاه ، هم قسمتي كه گچ ريخته شده رو ببين و هم كارت دانشجويي ما رو. بالاخره راضي شد كه ما بريم و ديگه از اين كاراي خلاف!! نكنيم. البته ايشون هم حق داشت ولي بايد ميفهميد يك كيلو گچ به چه درد ما ميخوره كه تو خابگاه هستيم. بالاخره با حسن گچهاي خراب رو ريختيم و گچ جديد رو زديم به ديوار. براي بچه ها هم خوراك حرف و متلك پيدا شده بود و هركسي در بضاعت خودش چيزي ميگفت و ميخنديديم.
جالب اينكه بعدا هرموقع من از اون قسمت رد ميشدم احساس ميكردم كه من و حسن بنوعي هميشه در اون ديوار وجود داريم و وقتي بعدا اين موضوع رو به حسن مي گفتم ، ميخنديد و ميگفت روحيه عمراني يعني اين ديگه. و چون حسن ریاضی میخوند ، منم مي گفتم حسن مواظب باش كه اون پيچش زلف و كمان ابروي يار رو در شكل انتگرال نبيني ها!
عکس بالا پارکی بود نزدیک جاده مشهد که پاتوق هندونه خوری ما در بهار بود.
ادامه داره.
تابستان سال 72 بود که پدر و من تصمیم به مسافرت به تبریز با اتوبوس گرفتیم. چند روز تعطیلی باعث شده بود که پیدا کردن بلیط خیلی سخت بشه. در نهایت با یه اتوبوسی که متفرقه بود و البته چند برابر قیمت ، راضی به سفر شدیم. حوالی صائین قلعه (نزدیک زنجان) بود که اتوبوس به دلیل مشکل اساسی در موتور متوقف شد و دیگه روشن نشد. هرچی راننده سعی کرد که بتونه روشنش کنه ، راه به جایی نبرد.
ساعت 2 نیمه شب بود و به پیشنهاد پدر قرار شد به یکی از کارخونه های اطراف اون قسمت بریم و به مادر تلفنی قضیه رو اطلاع بدیم که نگران نشن (اون موقع از تکنولوژی موبایل خبری نبود). وقتی به نگهبانی یکی از کارخونه ها رسیدیم ، پدر گفت : با توجه به اینکه ساعت حدود 2 نیمه شبه ، اگه الان به خونه زنگ بزنیم ، ممکنه بیشتر نگرانمون بشن ، نظر تو چیه؟ من هم گفتم : آره بهتره تلفن نکنیم. برگشتیم پیش بقیه مسافرا و با هزار زحمت تونستیم یه اتوبوس از یک روستا پیدا کنیم تا بتونه ما رو ببره تبریز. ساعت نزدیک 5 صبح بود که اتوبوس جدید از ده رسید و ما رو سوار کرد و حدود 12:30 ظهر بود که رسیدیم تبریز (در حالیکه اگه اینطور نمیشد ، حداکثر باید 7 صبح میرسیدیم).
در طول راه پدرم بسیار مضطرب و آشفته بود که مادر و برادرم خیلی نگران وضعیت ما هستن و ما هم درحال حاضر کاری از دستمون بر نمیاد. بعد از رسیدن به تبریز ، سریع خودمون رو به مادرم که در تبریز بود رسوندیم و همه فامیل در حد جدی نگران وضعیت ما بودن و بعد از پرسیدن از پلیس راه و جواب قانع کننده نگرفتن ، تصمیم داشتن بعد از نهار با ماشین بیان تو راه دنبالمون.
وقتی که مادرم ، من و پدرم رو دید بسیار صمیمی و عاشقانه پدر رو بغل کرد و تا چند دقیقه چشم در چشم هم در سکوتی که با گریستن هاشون به سختی میشکست ، لحظه های عاشقانه ای رو ثبت میکردن.
از تولدم چیزی بخاطر ندارم ولی شنیده ام ساعت 9:10 صبح 25 اردیبهشت 52 در بیمارستان میثاقیه تهران بدنیا اومدم. وزنم 3.1 کیلوگرم بود و از ابتدا کمی اضافه وزن با من همراه بوده.
کلاس پنجم دبستان که بودم ، خیلی عشق جشن تولد گرفتن و دوست دعوت کردن داشتم و در یک عملیات انتهاری بدون اینکه به پدر و مادرم بگم ، کلی از دوستامو به خونه برای جشن تولدم دعوت کردم. مادرم خیلی از این کارم عصبانی بود ولی با کمک پدرم تمام مشکلات حل شد و کیک تولد و بقیه تشریفات جشن آماده شدن. شب بیاد ماندنی بود. برای 7 نفر از دوستان که میخاستن بازی کنن ، تعداد 6 صندلی در وسط خونه آماده شد و ضبط هم مشغول پخش آهنگ. به محض اینکه مسئول ضبط ، اون رو خاموش میکرد بچه ها باید روی نزدیک ترین صندلی می نشستن و کسی که نمی تونست بشینه و سرپا میموند ، میسوخت و برای دفعه بعد نیز یکی از تعداد صندلی ها کم میشد. بعد از شام و باز کردن هدایای تولد ، با هم ایروپولی بازی کردیم و با اینکه من در ابتدای بازی سوختم ولی واقعا شب موندگاری برامون شد ، البته با زحمات زیاد برای خانواده ، ولی پدرم از این کارم ناراضی نبود و خوشش هم اومده بود.
دیگه جشن تولد به اون صورت نداشتم ولی هرساله پدرم کیک نسکافه ای برای این روز می خره و دور هم هستیم و مادرم از خاطرات بچگی ام و ساکت و بی آزار بودنم تعریف میکنه.
راستش اصلا خوشایند نیست روزیکه بدنیا اومدم برام یادآوری شه که یکسال دیگه از عمرم گذشت و من پیرترشدم ، درهر صورت امسال قصد دارم از اون مدل شمع هایی که هیچوقت تموم نمی شن بخرم و روشن کنم و آنرا فوت نمیکنم تا شاید سن من هم همیشه همین بمونه!!!